وقتی که گنگ شدی، همه چیز زود می گذرد...
می شماری، یک روز... یک ماه... یک سال...دو سال... سه سال... چهار سال...
و خاطرات قدیم... خاطرات مکتوب دور می شوند. از ذهنت فاصله می گیرند... از تو فاصله می گیرند...
عجب حسی است...
گنگ بودن ولی غافل نبودن...
گنگ بودن ولی بودن...
من تمام این سالهای سکوت، این نوشته ها را هر روز نگاه کرده ام...
کسی باورش می شود ؟...
من تمام این سالها نگریسته ام...
با همان دقت همیشگی...
چیزی در من هست...
چیزی که هست...
ولی خاموش هست...
چیزی که سو سو می زند، اما محو...
توی یک هال تاریک...
می بینی...
آدم گریه اش می گیرد...
من هم آخر سیاهچاله شدم...
آخر من به تو چه بگویم که من از همان اول در گور خودم خوابیدم...
نه آدمهایت، نه زمینت، نه آسمانت نه هیچ کدام دل رمیده ی ما را در بر نگرفت. ای دریغ...
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم، به در افتاد...
- "من بچه ی جنوبم. رو ریگ داغ راه رفتم. به این راحتیا نمی میرم"
یادم امشب افتاده به اون. اصلا به نظرم خدا! گاهی فکر می کنم که تو نخواستی من اینجا زندگی داشته باشم. اون قدر، این تنهایی ذاتی و فلسفی و نمی دونم چی چی رو زدی توی پیشونی ما که هزار روزم که بندازنم توی انفرادی باز همین که روزی ده دقیقه با این و اون حرف بزنم تا اصوات یادم نره، کفایتم کنه... یا این طور ظنم بره که کافی باشه...
می بینی، اینجا برای من آدمها واقعیات زندگیَن. من هنوزم نمی تونم این حجاب ضخیم تنهایی رو بزنم کنار... گاهی از پس پرده تماشاشون می کنم. گاهی بعضی هاشون می میرن، ولی من نمی تونم بفهمم گریه کردن برای اونا یعنی چه. گاهی بعضی هاشون خیلی به من وابسته می شن، من هم به اونها وابسته می شم، اما باز انگار یه گوهری بوده باشه که کلا دست نخورده بمونه، هم تو من، هم تو اونا... گاهی من خیلی چیزها رو سانسور می کنم، چون این واقعیات زندگی ترسناک می شن. می دونی، انگار که نخوای به هیچ چیز حسابشون بیاری. یه ماسک باید بگیری جلوی صورتت و اون طور که فکر می کنی بیشترین بهره رو از این واقعیات زندگی میشه برد، زندگی کنی.
گیرم که بچه ی جنوب باشم، این زندگیت چرا همش سگ جون بودن منو محک می زنه... بذار با این آدمات معاشرت کنم. کسی تا به حال منو به اسم کوچکم صدا نکرده...
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
لحظه های با شکوهی وجود دارند
که به من می گویند
چقدر زنده ام هنوز...
مثل آن لحظه های کوتاهی که ما، آن روح های گره خورده به هم، سرشار می شویم از همدیگر...
اين بازي، استعاره اي از كدام معناي جدي است؟ كنايه اي از چيست؟ معناي جدي! منظورم چيزي نيست كه ارزش زندگي كردن داشته باشد، زندگي كردن را اين طور كه نگاه كني، ارزش آن چناني قاعدتا ندارد. از ديد يك آدم هشتاد نود ساله كه تا ته زندگي را زندگي كرده است، ارزش آن چناني قاعدتا ندارد، جز يك مشت خاطره كه لبخند به لب بياورد و از آن نگاه هايي كه پوزخند بزند به آنهايي كه دارند دست و پا مي زنند توي زندگيشان. منظورم چيزي است كه ارزش آن را داشته باشد كه از نبودن به بودن افتاده باشيم. چيزي كه به آن بي عاري عدم بي ارزد. قرار بوده چه چيز را ببينيم؟
بگذار خوشبين باشيم به زندگي.
پ.ن:
گاهي فكر مي كنم كه وقتي مي رسي سال سوم، سال چهارم... ديگر حتي آرزوي آن هم نمي كني كه باز برگردي سال اول... سال اول، يعني فقط خاطره اي كه بايد به آن لبخند زد. ديگر آن انرژي براي برگشتن به سال اول نيست و شروعي دوباره...
گاهي فكر مي كنم كه وقتي به آن آخر عمر مي رسي، ديگر آن انرژي براي بازگشت به سالها قبل نيست. فقط بايد به آنها لبخند زد. به قول نويسنده ي ژان كريستف، به آن روح قديم، بدرود مي گويي و زندگي بعدي را شروع مي كني.
که از آن همه ی حجم حیات مکیده می شود...
همه ی آن انرژی لازم، برای ادامه...
همه ی آن ایمان...
پ.ن:
شمع،
روشن که شد،
یا در زجر بودن است،
یا در حسرت خاموش نبودن...
حکایت ماست، حکایت شمعی که روشن می شود...
حکایت زجر هایی متناقض با هم. حکایت تنگناهای بی نهایت، که از این تنگنا، به آن دیگری پناه می بری و هم زمان، دوست داری این بازی را. دوست نداری که از صحنه پایین بکشندت.
گاهی فکر می کنم، این تنها ایمانی است که آخر از همه بر باد می رود.
ایمان به اینکه دوست داری باشی! گیرم از بی طاقتی، مچاله شده، زیر بار همه چیز...
نزدیک به ۱۵ نفر اسم اینجا نوشته بودم، که اینجا را بخوانند.
قلم گرفتم. اینها بخوانند: رها، محمد اکبرپور، علی، فریده، امین جود
Maslow's hierarchy of needs
![]()
از این به بعد، پیوندها،
دشوار گره می خورند.
ما، دیگر سخت عاقل شده ایم...